الهه فاخته - 6

loading...

الهه فاخته

الهه فاخته,شاعر و نویسنده و دکلمه گو دارای کتابهای شعر,نویسنده کتاب دختر غمزده ونویسنده دلنوشته های عاشقانه و ..میباشد .تنها سایت رسمی است . الهه آجرلو

جستجو در سایت الهه فاخته
جستجو در سایت الهه فاخته


در اين سایت
الهه فاخته بازدید : 74 سه شنبه 13 آبان 1399 نظرات ()

دلنوشته های کرونایی  من در روزهای کرونایی

 

اگر میخواهی ملتی را نابود کنی بجای شجاعت به او غرور بده چرا که فاصله بین غرور و شجاعت فقط یک قدم است ! 

وقتی غرور جریحه دار شود , خشم به وجود می آید که خشم از غرور ضعیف تر است بعد از خشم به خواهش کردن و التماس کردن می افتند که این هم از خشم ضیعف تر است یعنی انرژی روح و جان همینطور آهسته آهسته به سمت پایین افت میکند به خواهش که رسید , ترس خود را نشان میدهد چون ترس بعد از خواهش به وجود می آید , و این ترس همه را ضعیف میکند 

اینکه میگویند ترس برادر مرگ است راست گفته اند .

ترس , انرژی زیاد بدن را کم میکند و آرام آرام به سمت مرگ و سوگواری میرویم ! 

 

متن کامل دلنوشته کرونایی روزهای کرونایی من را در ادامه بخوانید عزیز !

الهه فاخته بازدید : 113 پنجشنبه 08 آبان 1399 نظرات ()

سفر اسرار آمیز من به کوه 

به قلم الهه فاخته 

 

بارها شده است که به کوه رفته باشید ! 

حتی یکبار !

در این سفر یک روزه که به اندازه یک هفته یا بیشتر بر من گذشت , اتفاقاتی افتاد که سعی کرده ام با قلمی روان برایتان بنویسم 

کمی از دغدغه های خود خارج شوید و بیایید در دنیای من  ... 

در این سفر , آسیب دیدم , به شب خوردم , به بیراهه زدم اما اکنون سالم و سرحال نشسته ام و از آن روز مینویسم 

 

در ادامه مطلب این داستان کوتاه واقعی از سفر به کوه مرا بخوانید 

الهه فاخته بازدید : 19 شنبه 03 آبان 1399 نظرات ()

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

 

فصل نهم

( پایان )

 

این روزها از پشت پنجره به خیابانی نگاه میکنم که پیش از این توجهی به آن نداشته ام ! 

انگار یک دست جلوی دویدن را گرفته و میگوید اینبار نگاه کن ! دنیا چیزهای زیبا , زیاد دارد !

باید نفس کشیدن را خوب یاد بگیریم ! 

دم را فروبلعیم و بازدم را بیرون دهیم ! و آرامش را درون روح خود به جریان درآوریم ! 

هر چیزی که باعث شود این جریان متوقف یا نامتعادل شود , روز پریشانی ماست ! 

تاج سر ما , دروازه ای به سمت پروردگار است اگر بسته شود در خود مانده میشویم و چه برزخیست در خود مانده شدن ! 

زندگی یادم داده باید حرکت کرد , باید گلی در گلدان کاشت , باید نهاری با لذت پخت و خورد ! و در کنار این لذت باید آرامش را حفظ کرد و به جریان واداشت ! 

گاهی کتابی خواند ! گاهی سکوت کرد 

سکوت زبان صبحت با پروردگار است ! سکوت کن و با چشم دل ببین این همه زیبایی را ! 

این دنیا چون ترازوییست که اتفاقات در یک سو و رفتار ما در سوی دیگرش قرار دارد , بنگر چگونه به تعادل میرسد !؟

پیش از ما انسانهایی زیسته اند , پس از ما هم انسانهایی برای زیستن متولد خواهند شد . هیچ چیز در این دنیا ماندنی نیست جز پروردگاری که ما را در دامان خود می‌پروراند ! 

میخواهم رازی را به تو بگویم اگر آن‌قدر در خود غرق شوی که نتوانی ذات خالقت را باور کنی , این یعنی در خود مانده شدی , در خودت غرق شدی , اما دریای وجودت را بشناس , سپس قایق‌رانی کن .

 

 

*********

 

 

 

پروردگارا ! 

ای پادشاه جهان و جهانیان ! 

مرا که از روح پاک خویش آفریده ای , در این دنیای فراموشی تنها نگذار ! 

مرا به خود وامانده نکن , گوش شنوا و چشم بینایم را از من نگیر که ماندن در زندان درون نهایت درماندگیست ! 

 

بارالها ! 

به فرشتگان خویش بگو , به پیرامون من بیایند و مرا نگهبانی کنند از هر بدی و از هر شر و از هر چشم حسود و بدخواه و از هر چه بخواهد بر من بد بگذرد ! که طوفانی برپاست , پناهم باش که مومن همیشه ایمن است و من به تو ایمان دارم !

 

بارالها ! 

آنگاه که مرا می آزمایی بر آزمایش خویش آگاه کن و کمکم کن تا صبر پیشه کنم و تحمل کنم و لحظه ای از تو غافل نشوم که فراموشکاری ام و غرق شدن در سختی و بلا میتواند مرا از تو دور کند چرا که تو همیشه به من نزدیکی ! 

 

بارالها ! 

در این دنیا خیر و خوبی نصیبم کن و در آن دنیا هم خیر و خوبی ! من خیر هر دنیا را از تو میطلبم که تو بر خواسته من آگاهی و بسیار بخشنده نسبت به بنده ات ! 

 

بارالها ! 

اگر اشتباهی کردم که آگاه بودم اما از انجامش نه از اشتباهش , بر من ببخش که تو آنقدر مهربانی که منتظری از تو بخواهم ببخشی و میبخشی ! 

 

بارالها ! 

حاضر در تمام لحظاتم هستی و مشاهده گر ! میبینی و سکوت میکنی تا خودم بخواهم , من تو را میخواهم و یاری ام ده و سختی را بر من آسان گردان و مرا موفق کن آن زمان که پذیرفته ام و میخواهم خود را به بالاتر بکشم !

 

بارالها ! 

روزی مرا زیاد و پر برکت کن که تو بی شک رزاق هستی 

 

بارالها ! 

عیب های من را بپوشان که من خوب مطلق نیستم , و اجازه نده دشمنانم از عیب هایم سو استفاده کنند و برایم بد بخواهند , آبرویم را حفظ کن 

 

بارالها ! 

دعا کردن و خواستن را به من یاد بده !

بارالها ! 

برای خوب بودن میجنگم و تسلیم نمیشوم , من لذت فتح قله را چشیده ام , از فتح کردن دست نمیکشم , یارم باش , توانم بده , آگاهم کن و لحظه ای مرا تنها نگذار حتی آن‌لحظه که من تو را فراموش کرده ام , اسمت را ورد زبانم کن . 

 

بارالها ! 

میدانم خدا یعنی خود آی و به خود آی , از خدا به تو رسیده ام , میدانم خدا کلمه ایست که تو نیستی پس ورد زبانم زین پس چون گذشته ای که فراموشش کرده ام و اکنون بخاطرم آمده است “ الله “ میشود و مرا یاری فرما ! 

 

 

 

بارالها ! 

گمشدگان را به راه راست هدایت فرما و قدرت درون را بر ما آشکار ساز تا خود را ضعیف و کم ندانیم , خود را کوچک ندانیم , به مهربانی یک سگ دلمان بلرزد اما خود را کمتر از آن ندانیم , خوبی ببینیم و خوبی را بت نکنیم بلکه خود , خوبی باشیم و خوبی کنیم و خوب بمانیم . 

 

بارالها ! 

کسانی که با قلم من به دنیای من وارد میشوند را از خوب ها قرار ده و دلشان را زلال نگهدار که همراهانم را دوست دارم 

 

بارالها ! 

به اندازه تک تک ذرات آفرینشت تو را سپاس میگویم , حتی بیشتر حتی بیشتر 

 

بارالها ! 

رسوا کن کسی را که میخواهد آبرویم را ببرد , آبرویش را ببر کسی را که میخواهد بد نامم کند چرا که من دست دعا به سمت قادر مطلق گرفته ام و به تو ایمان دارم .

 

بارالها ! 

مرا با اتفاقات سخت , آزمایش نکن که من نگرانم تو را از خود ناامید کنم ! با تمام ایمانم به سمت تو می آیم و تسلیم رسالت خویش میشوم , از اینکه عمر دوباره به من داده ای از تو ممنونم , هرگز مرا به حال خود رها نکن , من دنیای دیوانگان را نمیخواهم !

 

بارالها ! 

به من قدرت بده , و آرامش عمیق را نصیبم کن مثل گذشته !

 

الله ! 

دوستت دارم و عاشقانه دوستت دارم , چشم دل را بر کسانی که این قصه را میخواهند بگشا ! که به خواست تو مینویسم و قسم به قلم .

شکر

یا حق

الهه فاخته

 

الهه فاخته بازدید : 13 شنبه 03 آبان 1399 نظرات ()

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

فصل هشتم

 

 

 

به سرزمینی رسید . 

شش آسمان را پشت سر گذاشته بود تا به این سرزمین برسد . اما احساسش با تمام احساسی که در سفر داشت فرق می کرد . یک دنیای کوچک قرمز رنگ . 

جایی را خوب نمیدید . و فقط می شنید . کسی او را نوازش می کرد اما هر چقدر می چرخید نمی توانست چهره اش را ببیند . 

 

مدتی گذشت تا دنیای او کوچک و کوچک تر شد . دختر دنیای کوچکش را دوست داشت . او هر روز نوازش میشد. او این احساس را تجربه کرده بود , دلچسب و زیبا و خنده اش تکرار شد . راستی خنده اش در کدام آسمان پیچید ؟

دنیایش را دوست داشت . اما هنوز می دانست رسالتی دارد!

ناگهان احساس عجیبی کرد !

 بعد از چند دقیقه متوجه شد, سقف دنیای کوچکش از او دور می شود او ترسید و چشمهایش را بست , 

 

گفت: نکند باز هم مثل زمستان سردم بشود یا مثل خزان دردم بگیرد ...

 چشمهایش را بست و شروع به فریاد زدن کرد . آنقدر گریه کرد و فریاد زد تا کم کم چشمهایش را باز کرد .

 دید دنیای کوچکش که پر از مهربانی بود دیگر نیست .

 به خود گفت: اینجا کجاست ؟ آیا بهار است؟ تابستان یا پاییز است ؟آیا زمستان است ؟ 

 

« صدا, صدای باد نبود ... صدای بال مهاجران آسمان نبود!

صدای تنفس یک قاصدک راه نبود ... صدا صدایی نرم بود 

که از عمق محبت جان گرفته بود !

صدا, صدای دل مسافری شاد و کوچک است 

که از سفر آمده بود ! .... شاعر الهه فاخته »

چندی بعد در مقابل چشمانش دو چشم دید که دارند  به او لبخند می زنند.. او آن لبخند را شناخت .

 همان لبخند آشنای پیر مرد سپید پوش, پسر جوان , دختر بچه , فرشته نگهبان صف . و .... لبخند زد . 

به خودش گفت:  یعنی رسالت من همین است ؟ 

 

« مسافر به سن پیر رهنما, آشنای راه بود!

راه, تجسم یک عشق کهنه را 

به واژه های سنگ ها یاد داده بود

و او آشنای راه بود , آشنای راه عشق! 

و آسمان, آشنای دل ! دل عاشقی که شب را 

برای تپش های عشق برگذیده بود 

این بود دلیل انتخاب ... عشق خالصانه ای در دل بزرگ او ... 

 شاعر الهه فاخته 1386 »

 

روزها گذشت و بزرگ و بزرگ تر شد و آن زنی که روز اول به او لبخند زد همیشه در کنار دخترک ماند .

 او خیالش راحت شد . ( کسی در کنارم هست که همیشه از من مواظبت می کند ) . 

گمان کرد خالق کسی را فرستاده که برای انجام رسالتش در کنارش بماند . شاید هم یکی از همان فرشته های مهربان ! 

بهار شد , گلها پر از شکوفه شد , چمن ها سبز روشن ! درختها با شاخه های جوان , نگاه کرد , نگاه کرد و سر چرخاند و نگاه کرد و خوابش برد , رویا دید , خندید , خنده اش بر لب جان گرفت ! 

تابستان شد ! میوه های رسیده چیده شد ! آفتاب گرم شد , میوه ای شیرین شد ! 

پاییز شد ! مه آسمان را گرفت , نیمه ابری شد , برگها به راه روشن خزان گروید ! زمین از برگها لبریز ! آسمان زیبا !

 « باز پاییز رسید  

فصل رویاها رسید

فصل ساده , بی اراده از پی تغییر

فصل شعر و فصل عشاق

فصل عجیب رنگهای کهکشان

باز پاییز رسید

قلب شاعر تکانی میخورد

ماه می لرزد ..قصه ای می آید از اعماق دل

مثل پاییز پیچیده و زیبا

شاعری کن تا میتوانی ای رفیق! .

 الهه فاخته - کتاب شعرواره های سپید من » 

باران بارید ! پیوسته و نم نم ! 

 

 « چه کسی می گوید پاییز غم است؟

چه کسی می گوید زرد و سرخ رنگ غم است؟

پاییز پر از احساس است

پاییز پر از باران است

باران پیوسته و نم نم ، بسان لالایی در شب ، یا زمزمه عاشقانه در روز

 

پاییز شاید ، زندگی دوباره انسانیست که عاشق بوده و به معشوق نرسیده!

آن گاه که شروع خواهد شد

رنگ رنگی، رقصان میپیچد مقابل هر چشم

میلرزاند قلبها را 

انگار عاشقی برای معشوقش میخواند شعر!

 

پاییز فصل رها شدن احساس است

خشک شدن منطق به زیر پای قلب!

و لذت خش خش از برگهای زرد!

 

پاییز مرا بنگر ! که چگونه عاشقانه منتظرت هستم

تا با هم

عاشقی کنیم فصلی!

دلم از رنگ هایت میلرزد

عجب شوری داری پاییز !

 

شاعر : الهه فاخته » 

 

زمستان شد , هوا سرد شد , برف بارید . بلورها متبلور شدند ! آفتاب کم شد اما خانه ها گرم شد , او خندید با صدای بلند خندید .. 

 

و زمان گذشت و گذشت و گذشت و .. فراموش شد آنچه دید و شنید ! 

این ما هستیم ! 

انسان 

الهه فاخته بازدید : 5 شنبه 03 آبان 1399 نظرات ()

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

فصل هفتم

 

 

همانطور که خورشید در افق طنازی می کرد . شدیدتر و شدیدتر تابید . آنقدر شدید تابید تا دخترک مجبور شد چشمهایش را ببندد . 

 وقتی چشمهایش را باز کرد دید روی پاهای خود ایستاده است و کسی به او می گوید:  در صف بایست تو بعد از من بودی نه جلوتر از من 

. دخترک نگاه کرد .

 یک صف طولانی ...  آسمانی به رنگ قرمز آتشین ! 

پرسید: اینجا کجاست ؟ نگهبان صف به دختر نزدیک شد , لبخند اسرار آمیزی بر لب داشت و گفت : اینجا آسمان اول است . 

او پرسید : آسمان اول ؟ آسمان اول دیگر چیست ؟ نگهبان لبخندی زد . او آرام‌تر شد .

نگهبان گفت: آسمان اول آسمان تولد است . وصل بین جان و جسم ! 

تو و همسفرانت به زمین خواهید رفت و رسالت خویش را به انجام خواهید رساند . 

در این سفر شاید با کسانی که بعد از تو می آیند باشی شاید هم با کسانی که قبل از  تو متولد می شوند .

 

 دختر, دختر بچه را دید که در دوردست ایستاده و برایش دست تکان می دهد , یک قاصدک برای او فوت کرد و لبخندی زد و رفت .

 دختر به قاصدک سلام داد, قاصدک چرخید و چرخید و چرخید و گفت : سلام !  اما او صدایش را نشنید ...

دست همه یک قاصدک دید . در صف ایستاد . 

صدای همهمه می آمد . همه شاد بودند و می گفتند و میخندیدند .

 از نفر پشت سری خود پرسید : شما هم برای انجام رسالت می روید

 او: گفت بله .

 دختر گفت: رسالت شما چیست ؟ 

او گفت : یادم نیست! اما فرشته نگهبان صف می گفت هر کسی با رسالت بخصوصی به زمین پا می گذارد ...... 

....  نگران هستی ؟

 دختر گفت : بله , کمی ... از اینکه نمی دانم چه پیش می آید نگران هستم .

 او گفت : نگران نباش , به زمین که رسیدیم من هوایت را دارم . 

کسی از جلوی صف با صدای بلند خندید و گفت : نگرانی؟ نگران نباش منم هوایت را دارم

انگار که همه متوجه نگرانی دخترک شده باشند یکی پس از دیگری گفتند هوایت را دارم . 

ناگهان پسری در صف شروع  کرد به گریستن 

 و گفت :من هم نگرانم ... 

یکی از بین صف گفت : اصلا بیایید عهدی ببندیم . آنهایی که کمتر نگران هستند مراقب آنهایی که بیشتر نگران هستند باشند . و خلاصه این شد که همه مواظب دیگری باشند .

 فرشته نگهبان صف گفت : آری شما همسفر هستید و اگر مراقب همدیگر باشید و به فکر یکدیگر باشید, در زمین آسوده تر خواهید بود . 

دختر گفت : ولی من از همه نگران تر هستم و بیشتر از همه گریه کرده ام , من از اینها قدرت کمتری دارم 

فرشته نگهبان آرام و مصمم جلو آمد . دست دختر را گرفت و گفت : تو اگر گریه کنی , بخندی, زمین بخوری , اندوه گین شوی , چهره ات زشت شود یا زیبا , چیزی از ارزش تو کم نخواهد شد . فقط یادت باشد به زمین رسیدی بدانی انسان, در نزد الاه ارزشمند است . و پروردگار او را در آغوش خویش پرورش میدهد !

 همانطور که او بلیط آمدن به دنیا را از دست متصدی بلیط می گرفت....

 فرشته نگهبان فریاد زد : یادت باشد خودت باشی , همیشه ارزشمند خواهی بود .شبیه دیگران بودن از ارزش تو کم خواهد کرد . تو باید خودت را در زمین پیدا کنی و به عهدی که روز اول با خالقت بستی وفادار بمانی .

 یادت باشد الله به عهد خویش وفا می کند و عدالتگر بزرگیست . نباید راهت را گم کنی چون همه چیز به تو نشان داده شده . 

او همانطور که صدای فرشته نگهبان را می شنید , وارد تونلی از جنس نور شد . ستاره هایی کوچک به او چشمک می زدند و او آرام حتی آرام تر از زمانیکه تونل پاییزی او را به تابستان انداخت و حتی نرم تر از زمانیکه فاخته او را سوار بر خود کرد , در آن حرکت میکرد .

 

الهه فاخته بازدید : 73 شنبه 03 آبان 1399 نظرات ()

کتاب فراسوی واقعیت 

به قلم الهه فاخته 

( اصلاحیه کتاب دختر غم زده ) 

 

گاهی حقیقت آنچه میپنداریم نیست ! 

نشانه ها را پیدا کن ! 

خالق ما را صاحب تفکر و اختیار آفریده است , این ما هستیم که باید رو به جلو حرکت کنیم .

ابتدا خود را بشناس و روح خود را درمان کن 

 

یا حق 

الهه فاخته 

نویسنده کتاب ماورای واقعیت

 

موضوع کتاب عرفانی و درباره دنیای قبل از تولد و برگشتن به همان دنیا پس از تولد می باشد ! 

عزیزان لازم است این کتاب را چند بار و عمیق بخوانید .

در ابتدای کتاب شماره حساب جهت واریزی و حلال شدن کتاب با مبلغ اندک قرار داده شده است و با اعتماد به خوانندگان , فایل بدون رمز گذاشته میشود . 

 

این کتاب تلنگریست بر زندگی انسان در این دنیا ! 

 


فایل pdf  کتاب فراسوی واقعیت را در ادامه مطلب دانلود  کنید 

 

الهه فاخته بازدید : 37 جمعه 02 آبان 1399 نظرات ()

دلنوشته های یک دختر تنها 

برگی از گذشته 

 

بزرگتر که شدم که دیدم یک دست جلوی مرا میگیرد که نکن ! نرو ! حجابت کو ! بلند نخند اما من هنوز هم آنطور که دوست دارم میگردم مشکل اصلا حجاب نیست ! امنیت است ! نمیدانستم تاریکی شب چقدر میتواند برای یک دختر خطرناک باشد ! همان گرگ ها در خیابان منتظر بودند تا شب شود ! تا صدایم به کسی نرسد ! یا مودبانه میخواستند گولم بزنند یا به زور میخواستند مزاحمم شوند ! 

 

بقیه دلنوشته یک دختر تنها را در ادامه بخوانید 

 

 

الهه فاخته بازدید : 53 جمعه 02 آبان 1399 نظرات ()

عشق واقعی چیست ؟

متن و دلنوشته عشق واقعی را  به قلب های پاک و انسانهای آزاد تقدیم میکنم 

 

و هربار دلم لرزید!
کودکانی که اصلا بد بودن را بلد نیستند و عمیقا عاشقی بلدند ❤️

وچه زیباست دنیا با کودکان
وچه زیباتر عشق که از مهربانی پیشی میگیرد!❤️

در ادامه با هم بخوانیم عزیزانم ....

 

 

 

الهه فاخته بازدید : 54 چهارشنبه 30 مهر 1399 نظرات ()

دلنوشته روزهای کرونایی 

پاییز بارانی 

 

 

پنجره را باز کن، پاییز را نفس بکش!
آسمان را نگاه کن
صبح ها در روشنایی آفتاب
غروب، غوطه در رنگ عاشقی، عاشقانه ای غریب؟!
وشب ها....
از ستارگانی روشن که منتظرند نگاهشان کنی تا به تو چشمک بزنند!


با چشم دل بخوان، با چشم دل ببین عزیز دلم 
 
بقیه دلنوشته کرونایی در ادامه مطلب 
الهه فاخته بازدید : 63 شنبه 26 مهر 1399 نظرات ()

دلنوشته ای از یک آدم ساده و معمولی 

ما معمولی ها ...


راستش ما آدمهای عادی , گاهی دلمان میخواهد برای شاد کردن عزیزانمان یک کیلو بستنی و فالوده بخریم و آخر هفته ها با هم و درکنار هم لذت ببریم اما ... گرانی که میشود این بهانه های کوچک رنگ میبازد ! دیگر چیزی در جیبمان نمانده که بهانه ای باشد برای دلخوشی های هرچند کوچک اما با ارزش کنار عزیزانمان ! 

 

الهه فاخته بازدید : 49 شنبه 26 مهر 1399 نظرات ()

دلنوشته ای درباره پیامبر 

خوابهایی از پیامبر ( محمد ص ) دیده ام 

 

شبی در خواب دیدم , خواب پیامبرم را و باز در خواب دیدم ... 

در ادامه برایتان گفته ام چه دیده ام , با چشم دل بخوانید , با حضور خود بخوانید ! و کمی تامل کنید 

 

دلنوشته ای زیبا برای حضرت محمد  در ادامه مطلب 

 

دکلمه های جدید الهه فاخته
  1. متن دوستم داشته باش , دوستت دارم  .... متن .... دکلمه
  2. شعر بازیگر بازی کن .... متن شعر .... دکلمه

تعداد صفحات : 47

الهه فاخته
Profile Pic

 

سلام به سایت رسمی الهه فاخته خوش آمدید

در این سایت شعرها , دلنوشته ها , کتاب ها , دکلمه ها و اشعار الهه فاخته رسانه می شود .

 

 الهه فاخته  ( مستعار ) متولد 1366 شاعر معاصر و نویسنده , دکلمه خوان ,استاد  و داور رسمی تکواندو و کیک بوکسینگ است.

 

 

می خواهم پرواز کنم چون پرنده ای آزاد رها و اوج بگیرم تمام شاعرانگی من در حس مشترک است حسی بین قلب من و تو من به پرواز ایمان دارم یا حق !

 

 

پینوشت : زندگی آنقدر ها هم پیچیده نیست که دنبال دلیلش بگردیم .

شاد بودن , عاشق بودن و حال خوب داشتن و درستکار بودن شاید نتیجه سختی هایی باشد که هر انسانی در زندگی خود خواهد داشت تا بالاخره به آن خواهد رسید .

یا حق 

الهه فاخته

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟