دلنوشته از پیامبر در خواب دیدم

loading...

الهه فاخته

دلنوشته ای درباره پیامبر  خوابهایی از پیامبر ( محمد ص ) دیده ام    شبی در خواب دیدم , خواب پیامبرم را و باز در خواب دیدم ...  در ادامه برایتان گفته ام چه دیده ام , با چشم دل بخوانید , با حضور خود بخوانید ! و کمی تامل کنید    دلنوشته ای زیبا برای حضرت محمد  در ادامه مطلب       شبی به خواب دیدم در بیابانی خشک و برهوت هستم ! نمیدانستم چرا و چگونه آنجا آمده ام .  چند شب خود را در همان جا دیدم و حوالی آن میچرخیدم , درست بخاطر ندارم چگونه وارد…

جستجو در سایت الهه فاخته
جستجو در سایت الهه فاخته


در اين سایت
الهه فاخته بازدید : 48 شنبه 26 مهر 1399 نظرات ()

دلنوشته ای درباره پیامبر 

خوابهایی از پیامبر ( محمد ص ) دیده ام 

 

شبی در خواب دیدم , خواب پیامبرم را و باز در خواب دیدم ... 

در ادامه برایتان گفته ام چه دیده ام , با چشم دل بخوانید , با حضور خود بخوانید ! و کمی تامل کنید 

 

دلنوشته ای زیبا برای حضرت محمد  در ادامه مطلب 

 

 

 

شبی به خواب دیدم در بیابانی خشک و برهوت هستم ! نمیدانستم چرا و چگونه آنجا آمده ام . 

چند شب خود را در همان جا دیدم و حوالی آن میچرخیدم , درست بخاطر ندارم چگونه وارد شهری شدم و آشفتگی ام تمام شد . در خواب نمیدانستم چرا آنجا هستم . با صدای واضح سوال کردم : من اینجا چه میکنم ! کسی به صدایم پاسخ داد . تو اینجا هستی تا پیامبر را ببینی ! گفتم : آخر من چنین خواسته ای نداشته ام ! صدا پاسخ داد : آیا نمیخواهی پیامبرت را ببینی ؟ تو شایسته دیدار با او شده ای ! نوری در قلبم روشن شد ! من ؟ ....

شب بعد خود را مقابل خانه ای یافتم که شبیه مسجد بود , شاید کمی شلوغ ! بهرحال نتوانستم وارد شوم . دقیقا سه شب پشت آن در می آمدم و نمیتوانستم وارد شوم . یکبار دیدم مردی با صورتی نورانی آنجا حضور دارد که در اطرافش آدمهایی هستند , یک روز هم دیدم دیگر شلوغی نیست !

دوباره آن صدا گفت : گیوه های سفید را میبینی ؟ آیا حاضری آن را تمیز کنی ؟ گیوه ها تمیز بودند !  مجدد گفت اگر بدانی اینها برای پیامبر است تمیزشان میکنی ؟ در دلم گفتم : چرا که نه ! زانو زدم و با دستها و لباسم آن را تمیز کردم ! 

سپس مرا به داخل خواند . وارد شدم و به دنبال چهره ای از نور گشتم نبود ! مردی در حالیکه لبخند شیرینی روی لبهایش بود . سبزه گون , با چشم هایی تیره و لبخندی که مثالش را روی لبهای هیچ عاشقی ندیدم !  به من نگاه میکرد ! او پیامبر بود .

 

بعد از آن بارها به خواب دیدمش اما بخاطر ندارم چه دیدم ! 

یکبار که فقر و روزی تنگ تمام جان و جسمم را خرد کرده بود و دو قدم تا درماندگی مانده بود , دوباره صدایش کردم . به خواب دیدمش ! باز هم در یک بیابان که چند تپه داشت . او مرا دید ! دستش را بالا آورد و به سمتم آمد . دوش به دوش او راه رفتم . روی تپه ای نشستم کنارش ,  درباره آنچه ابتدا حرف زدیم یادم نیست . حالم را جویا شد . از ناراحتی گریستم و با دستهایش سرم را روی زانوانش گذاشت و من باز هم گریستم کمی که آرام شدم پرسید :چه شده ؟ چه شده که مرا صدا کرده ای ! گفتم : بی پول شده و نگرانم !  ناراحت شد و گفت : مرا برای امور دنیای خویش صدا نکن ! با بغض به او گفتم : صاحبخانه میخواهد اسبابم را به کوچه بیاندازد و به من چند روز فرصت داده تا اجاره خانه اش را بدهم ! بیکار شده ام و حتی نانی برای خوردن ندارم ! آیا این ناراحتی که حاصلش مال دنیاست را چه کسی دلجویی میکند ؟ با جدیت به من گفت این مشکلت را حل میکنم اما برای مال دنیا مرا دیگر صدا نکن ! 

مدتی بعد شغلی را پیدا کردم که فقط یک هفته بود و به اندازه دوماه اجاره خانه ام حقوق گرفتم !

بعد از آن هم خوابهایی دیدم اما بخاطر ندارم تا خواب آخرم ! 

مدتی بود که حقم را میخوردند و حقیقتم را انکار میکردند ! آنچه با دل و جان برایشان زحمت کشیده بودم را نادیده میگرفتند و تهمت ناروا به من میزدند ! تهمتی که حقیقت نداشت و آنطور که آنها میگفتند نبود اما نمیتوانستم از خودم دفاع کنم , عاجز شده بودم . یاد پیامبرم افتادم ! صدایش کردم و خواب عجیبی دیدم ! 

خواب دیدم او در یک حلقه ای از آدمهای بیشمار قرار گرفته و با سنگ و چوب میزدنش ! اول نمیدانستم ! به دنبالش گشتم و مدام پرسیدم پیامبر را ندیدید ؟ میگفتند پیامبر مگر هست ؟ کدام پیامبر ؟ چه میگویی ؟ 

آنقدر سوال کردم که خسته شدم , دیدم آن جمعیت کمی پراکنده شدند و مردی با صورت زخمی و بدنی خاک آلود خودش را روی زمین میکشد , سپس بلند شد و به کنار من آمد و نشست ! ناراحت و ناامید بودم که دیدم اوست ! باورم نمیشد ! آنقدر درگیر مشکل خودم بودم که نپرسیدم چه شده ! به او گفتم پیامبرم چه کنم ؟ حقیقت مرا نادیده میگیرند و ناتوان در اثبات حقیقت خویش ! احساس میکنم درمانده شده ام ! همانطور که نفس نفس میزد با صدایی بلند رو به من گفت : تو حقیقت را از چه کسانی طلب میکنی ؟ از اینها ؟ اینهایی که میگویند چون پیامبر یک عرب است قبولش نکنیم ؟ حرف الله را ناشنیده گرفته و حق را به خود میدهند ؟ منی که پیام آور خالق بوده ام و در این قسمتی از این سرزمین آمده ام و آنها میگویند چرا آنجا ؟ چرا عرب است ؟  اینها حتی حقیقت پیامبری مرا هم قبول ندارند و اینگونه به سمتم حمله کرده اند حال فکر میکنی اینان حقیقت را ندیده اند ؟ دیده اند و انکار میکنند ! کمی بعد به خود فرو رفتم و اشک در چشمانم حلقه بست , دوباره صدایش را شنیدم , سرم را که بالا آوردم لبخند زیبایش جانی دوباره به من بخشید و گفت : او که باید بداند میداند حقیقت تو چیست ! برو و نترس و از حقت دفاع کن و فقط از الله بخواه  ! 

هرگاه دچار غم شدی من به نزدت می آیم و آرامت میکنم اما هر چه میخواهی از الله بخواه ! 


از خواب که بیدار شدم خوابم یادم نبود ! سبک و شاد ! کلامم چنان قدرتی گرفته بود که هیچ کس قادر به انکارش نبود ! از حق خود دفاع کردم و پروردگار انسانهایی را به سمتم فرستاد که آن زمان چون فرشتگان هر چه کردند برای خوبی و حال خوب من کردند ! حقم را گرفتم ! 

اما آن خواب را هیچ وقت فراموش نمیکنم ! « از چه کسانی انتطار داری , آنهایی که میگویند من چون عرب هستم , پیام پروردگار را نادیده میگیرند » 

 

امروز بهانه ای شد تا از خوابهایم بگویم ! و بگویم من پیامبرم را قبول دارم , من فرشتگان را قبول دارم , و باورم نمیشود چطور ممکن است چیزی در جهان هستی خلق شده باشد که فقط خوبی و عشق است , فرشتگانی که به امر پروردگار حتی لحظه ای درنگ نمیکنند و شفاعت انسان خطاکار را میکنند و هر چه میکنند برای خوبی و پیشرفت و آرامش انسان است ! 

فرشتگانی که در هنگام مرگ , ثانیه ای را به تاخیر نمی اندازند و من بارها خودشان و صدایشان را در خوابهایم دیده و شنیده ام و در بیداری هم شنیده ام . حتی گاهی از آنها تشکر کرده ام . فرشته ای که میگوید از الله تشکر کن چقدر از ما تشکر میکنی ! فرشته ای که یکبار از او تشکر میکنم و هزاران بار از الله و میگوید : مرسی ! فرشته ای که چندی پیش آمد و جان مرد همسایه را گرفت و صدای سلامش را که شنیدم گفتم چیستی و گفت عزرائیلم به این اطراف آمدم و اکنون سری هم به تو زده ام تا حالت را بپرسم ! گفتم : ممنون خوبم و رفتم . راستی عزرائیل اصلا ترس ندارد ! من صورتش را دیده ام ! یک دهان دارد که وقتی لبخند میزند تمام روحت آرام میگیرد . چشم ندارد و جای بینی یک دایره ایست که مکش بسیار قوی دارد ! او جان را که میگیرد میسپارد به فرشتگان دیگر . آنها دستت را میگیرند و مثل یک میزبان تو را همراهی میکنند ! من بعد مرگ خویش را هم دیده ام , من قیامت را هم دیده ام . و این اصلا ترسناک نیست ! راستش ترسناک اینست که وقتی صورتت از نور الهی میدرخشد بقیه فکر کنند تو موجود عجیبی هستی ! ترسناک اینست که انسان اینقدر حریص و آزاد است و هر چه بخواهد میکند و قدرت تفکر و قدرت انتخابش , زندگیش را دگرگون میسازد و اگر به خطا برود بله آن زمان ترسناک است ! 

 

گاهی که میبینم اسم الله می آورم و اسم پیامبر , همه میشوند نصیحت گر ! همه شده اند محقق ! همه منطق اثبات خود را به مغزی سپرده اند که حتی نمیتواند از 70 درصد توانایی اش استفاده کند ! منطقی که هر دهه تغییر میکند و حتی قوانین را هم تغییر میدهد ! منطقی که قوانین خودش را هم نقض میکند ! 

راستش ترسناک تر از آن اینست که تو بدانی مادر و پدر مهربانی داری که بی نیاز هستند و با آنها هیچ مشکلی نداری , و یک دوست داری که او هم بسیار مهربان است . تو میتوانی خواسته ات را مستقیم به پدر مادرت بگویی که آنها منتظر هستند تو چیزی بخواهی و برایت مهیا کنند اما تو میروی  از دوستت میخواهی و او میرود از پدر مادرت میخواهد ! توجه کن که الله از آن مادر و پدر بی نیاز تر , عاشق تر و مهربان تر است , و تو از دوستت میخواهی !  و این ترسناک است ! با دوستانت دوستی کن اما آنها را خالق تصور نکن . عزیزانت را بیشمار کن اما آنها را خالق تصور نکن . خالق فقط یکیست و شریک ندارد .

 

راهت را پیدا کن , به خود بازگرد و مغرور نباش ! ( خدای تو خود توست ! خودِ مغرورت ! ) , مشکل از همین کلمه است ! کلمات معجزه گر هستند , به خودت که آمدی الله را صدا کن !

یا حق 

  • به قلم الهه آجرلو - فاخته 
  • پاییز 1399
  • دلنوشته درباره پیامبر
کپی از متن,شعر و دلنوشته ها با ذکر اسم الهه فاخته امکان پذیر است .... از اینکه حق کپی رایت را رعایت میفرمایید بی نهایت سپاسگزارم♥ برچسب ها: پیامبر , دلنوشته برای حضرت محمد , دلنوشته به پیامبر , خواب پیامبر را دیده ام , دلنوشته ای زیبا برای حضرت محمد ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
دکلمه های جدید الهه فاخته
  1. متن دوستم داشته باش , دوستت دارم  .... متن .... دکلمه
  2. شعر بازیگر بازی کن .... متن شعر .... دکلمه
الهه فاخته
Profile Pic

 

سلام به سایت رسمی الهه فاخته خوش آمدید

در این سایت شعرها , دلنوشته ها , کتاب ها , دکلمه ها و اشعار الهه فاخته رسانه می شود .

 

 الهه فاخته  ( مستعار ) متولد 1366 شاعر معاصر و نویسنده , دکلمه خوان ,استاد  و داور رسمی تکواندو و کیک بوکسینگ است.

 

 

می خواهم پرواز کنم چون پرنده ای آزاد رها و اوج بگیرم تمام شاعرانگی من در حس مشترک است حسی بین قلب من و تو من به پرواز ایمان دارم یا حق !

 

 

پینوشت : زندگی آنقدر ها هم پیچیده نیست که دنبال دلیلش بگردیم .

شاد بودن , عاشق بودن و حال خوب داشتن و درستکار بودن شاید نتیجه سختی هایی باشد که هر انسانی در زندگی خود خواهد داشت تا بالاخره به آن خواهد رسید .

یا حق 

الهه فاخته

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟