قضاوت نکردن درباره دیگران و داستانش

loading...

الهه فاخته

  میخوام اینبار برایتان از قضاوت کردن بگویم.قضاوتی که حق را آشکار کند خوب است (برای این مثال داستانی در ادامه مطلب نوشته ام ).اما چرا قضاوت بد است؟تو وقتی کسی را قضاوت میکنی، یک سری ویژگیها شدت میگیرد که خوب نیست!بطورمثال بعد از قضاوت کردن ممکن است دچار غرور شوی وغرور اولین گام برای از بین رفتن است.وقتی مالک باشی و مستاجر واحد روبرویی اذیت میکند آنی به خودت میگیری که خوبست تو مستاجری، خب یعنی تومالک. واگر او حرفی بزند وپاسخت رابدهد دچار خشم میشوی و اگر کینه اش دردلت بماند دچار غم میشوی و بعدها…

جستجو در سایت الهه فاخته
جستجو در سایت الهه فاخته


در اين سایت
الهه فاخته بازدید : 49 جمعه 23 آبان 1399 نظرات ()

 

میخوام اینبار برایتان از قضاوت کردن بگویم.
قضاوتی که حق را آشکار کند خوب است (برای این مثال داستانی در ادامه مطلب نوشته ام ).
اما چرا قضاوت بد است؟
تو وقتی کسی را قضاوت میکنی، یک سری ویژگیها شدت میگیرد که خوب نیست!
بطورمثال بعد از قضاوت کردن ممکن است دچار غرور شوی وغرور اولین گام برای از بین رفتن است.
وقتی مالک باشی و مستاجر واحد روبرویی اذیت میکند آنی به خودت میگیری که خوبست تو مستاجری، خب یعنی تومالک. واگر او حرفی بزند وپاسخت رابدهد دچار خشم میشوی و اگر کینه اش دردلت بماند دچار غم میشوی و بعدها حتی ممکن است احساس گناه کنی که شاید حق بااو بوده!
واین احساسات بخاطر داشتن فرکانس های پایین، باعث میشوند حال دلت خوب نباشد.
فرکانس های پایین، چیزهایی هستند که باعث میشوند تو آن زمان انرژی خوب ومثبت را تخلیه کنی و مانع دریافت انرژی میشوند. و به مرور انرژی تورا پایین می آورند.

اما قضاوتی که به کسی صدمه نزند خوب است چون باعث آگاهیست و گاهی تلنگر میزند.
مثل چه کسی؟ قاضی
یا زن ومرد میانسالی که جاافتاده و فهیم هستند و قدرت بیان دارند.
سعی کنید بی طرف باشید. این بی طرف بودن باعث میشود شما فقط احساسات خوب را فعال کنید وسطح انرژیتان را بالا ببرید.
البته بی طرف باشید یک بی طرف بااحساس!
چون بی عاطفه بودن هم فرکانس پایینی دارد.

مراقب خودمان باشیم.
هیجاناتمان را کنترل کنیم، یک بی طرف با عاطفه باشیم اما بجایش و به اندازه

  • یا حق
  • به قلم الهه فاخته 
در ادامه با هم داستان قضاوت کردن را بخوانیم 

 

 

داستان قضاوت کردن من درباره 3 خانواده همزمان و بطور اتفاقی

 

چندی پیش بخاطر مشکلی که در پوست صورتم بوجود آمده بود به مطب یک پزشک فوق تخصص پوست و مو مراجعه کردم 

در راهرو , حیاط کوچکش و اتاق انتظار ساعتها منتظر ماندم در این ایام کرونا تمام حواسم بود که فاصله را رعایت کنم , مشکل ناگهانی پیش آمده بود و باید علتش را میفهمیدم و تا دیر نشده درمان میکردم , متوجه شدم که ناگهان به بیماری پیسی مبتلا شدم که چون در شروع منتظر شدم امید به بهبودی هست . ( دعایم کنید ♥ )

در همین انتظارها بود که متوجه یک دختر کم سن و سال که مدام کلاه هودی اش می افتاد و هر از گاهی سرش میکرد شدم . احساس کردم باید سن کمی داشته باشد , این دختر جسه ای بزرگ , شانه های پهن و تقریبا هم قد مادرش بود . در حیاط دو جوان که مشخص بود سن خیلی کمی دارند شروع به پچ پچ کردند , ( راستش هنوز نمیفهمم چطور یک پسر تربیت میشود که در حضور مادر و پدر یک دختر به خود جسارت مزاحمت یا دوستی را میدهند ! ) مادر که بسیار تیز بین بود , متوجه شد و با خشم به دخترش گفت که اینورتر بایست , چهره دخترک بلافاصله در هم رفت و سرش را پایین انداخت مادر که متوجه نشده بود چقدر خشمگین است , ادامه داد : وسط راهرو ایستاده ای و فاصله ات با بقیه کم شده , شاید یکی کرونا داشته باشد ! و دخترک دوباره لبخند به لبش باز گشت 

نمیدانم شاید مادر هم , همین افکاری که به ذهن رسیده به ذهنش خطور کرد و میخواست از دخترش مثل یک شیر محافظت کند چرا که دخترش هنوز به سن بلوغ نرسیده , گفتم دخترک جسه بزرگی داشت 

کمی آن‌طرف تر یک مادر با دو پسرش که حدودا 18 ساله بودند به چشم میخورد . مادر آستین پسرش را بالا زده بود و با الکل تمیز میکرد و پسر هم شبیه کودکان 6 ساله مظلومانه درد را تحمل میکرد و منتظر بود که کار مادرش تمام شود. مادر خیلی سعی میکرد که اقتدارش را نشان دهد بخصوص وقتی متوجه شد , چشمهای من مثل یک دوربین روی آنها زوم شده است !

 

دقایقی بعد , منشی اولین بیمار را صدا کرد . همین که مادر خواست با دخترش برود منشی گفت : بدون همراه ! مادر گفت : سن دخترم کم است , منشی پرسید : چند سال دارد ! مادر گفت : 12 سال ! منشی سرش را تکان داد و هر دو به طبقه بالا رفتند که مطب پزشک آنجا بود . 

 

ساعتی گذشت و نوبت به آن دو پسر رسید . منشی که متوجه شد هر دو پسر , برادر هستند گفت میتوانند با هم بروند داخل مطب اما همراه دیگر لازم نیست . مادر سینه اش را صاف کرد و با صدایی رسا گفت : من باید با آنها بروم . منشی گفت : آنها هم دونفر هستند و هم سنشان به اندازه ای هست که بتوانند منظور پزشک را متوجه شوند . مادر گفت : بله ولی من باید با آنها بالا بروم , آنها متوجه نمیشوند و حضور من لازم است . منشی سکوت کرد و سرش را پایین انداخت و مادر همراه دو پسر بزرگش به بالا رفت . 

در همین بین بود که یک پسر با همان سن و سال و با صورتی پر از جوش , مدام به داخل می آمد و به سمت منشی میرفت , برمیگشت و دوباره طبقه بالا پیش پزشک میرفت ! 

توجه من را به خود جلب کردند ! پدری در حیاط کوچک مطب ایستاده بود , و پسرش را برای پرسیدن سوالی از پزشک به سمت منشی و پزشک میفرستاد . انقدر این پسر بیرون رفت و داخل آمد که آنی کلافه شدم چون من دقیقا در راهرو ایستاده بودم که ببینم چه میشود ! خب ساعتها انتظار در مطب , بسیار طاقت فرسا بود بخصوص که خارج از نوبت بودم و نگران که بعد این همه انتظار نگوید که بدون نوبت ها را ویزیت نمیکند !

برایم جالب بود که چرا این پسر اینقدر میرود و می آید اما پدر یکبار با او داخل نمی آید ! پدر ترجیح میداد که پسرش یاد بگیرد چگونه عمل کند . بجای عصبانیت و کم صبری , تحمل میکرد حتی اگر یک سوال ساده , ساعتها زمان ببرد تا توسط پسرش پرسیده شود ! 

من از رفتار هیچ یک عصبانی یا ناراحت نشدم , رفتار تک تکشان را که قضاوت کردم , هر کدام پسندیده بود لبخند زدم و بهشان افتخار کردم اما هیجاناتم را کنترل کردم و به خودشان نگفتم ! چون آنها همیشه اینگونه هستند . 

به خوبی روشن است فرق پسری که در سن 18 سالگی , برای مستقل شدن آماده میشود با پسری که در این سن , زخم آرنجش را هنوز مادرش ضد عفونی و پاک میکند که مبادا لباسش کثیف نشود ! 

درست است مادران محبتشان بی دریغ و خالصانه است اما محبت که از حد خودش در قبال فرزند خارج شود , از دشمنی بر او بدتر است ! محبت جایگاه خودش را دارد , توجه باید به اندازه باشد , این خوب نیست ! 

اما من حتی از دست آن مادر ناآگاه که مغرور شده بود من او را میدیدم و به او توجه داشتم , ناراحت نشدم فقط برایش دعا کردم که متوجه بشود دارد دو پسر وابسته به مادر تربیت میکند که این خوب نیست ! 

این دنیا دنیای حد وسط است , نه افراط و نه تفریط ! 

مشکل جامعه ما دقیقا همین پسرانی هستند که بیش از حد بهشان محبت و توجه شده و بعد از ازدواج تحمل انتقاد و هیچگونه رشد شخصیتی را ندارند و دخترهایی که مثل گل تربیت شده و از آنها مراقبت شده , در دست اینها پژمرده میشوند ! 

 

اگر دختر را مثل گل ببینیم ( مثل راننده تاکسی که در سن 18 سالگی به من میگفت تو مثل گل هستی , قدر خودت را بدان , تمام دخترها یک گل هستند , هر کدام یک گل و من هم دو گل در خانه دارم ) که واقعا هم اینطور هستند , یک پسر و یک مرد همراه باید مثل خار گل باشد , مراقب گل های زندگی اش باشد . مادر , خواهر , همسر و .. 

شما گلی را دیده اید که مراقب خار خود باشد فقط بخاطر اینکه آن خار مال اوست ؟ 

  • التماس تامل و تفکر 
  • یا حق 
  • به قلم الهه فاخته

 

کپی از متن,شعر و دلنوشته ها با ذکر اسم الهه فاخته امکان پذیر است .... از اینکه حق کپی رایت را رعایت میفرمایید بی نهایت سپاسگزارم♥ برچسب ها: داستان , دیگران را قضاوت نکنیم , قضاوت نکردن دیگران , داستان قضاوت کردن و قضاوت نکردن , متن ,
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
دکلمه های جدید الهه فاخته
  1. متن دوستم داشته باش , دوستت دارم  .... متن .... دکلمه
  2. شعر بازیگر بازی کن .... متن شعر .... دکلمه
الهه فاخته
Profile Pic

 

سلام به سایت رسمی الهه فاخته خوش آمدید

در این سایت شعرها , دلنوشته ها , کتاب ها , دکلمه ها و اشعار الهه فاخته رسانه می شود .

 

 الهه فاخته  ( مستعار ) متولد 1366 شاعر معاصر و نویسنده , دکلمه خوان ,استاد  و داور رسمی تکواندو و کیک بوکسینگ است.

 

 

می خواهم پرواز کنم چون پرنده ای آزاد رها و اوج بگیرم تمام شاعرانگی من در حس مشترک است حسی بین قلب من و تو من به پرواز ایمان دارم یا حق !

 

 

پینوشت : زندگی آنقدر ها هم پیچیده نیست که دنبال دلیلش بگردیم .

شاد بودن , عاشق بودن و حال خوب داشتن و درستکار بودن شاید نتیجه سختی هایی باشد که هر انسانی در زندگی خود خواهد داشت تا بالاخره به آن خواهد رسید .

یا حق 

الهه فاخته

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟